چند هفته پیش یه سری شرکت اومده بودن تو دانشگاه که نیروی جدید بگیرن و خوراکی و چیزمیز رایگان میدادن. یه شرکت حمل و نقل یه پازل سه بعدی ستاره گذاشته بود و اگه درستش میکردی میتونستی ببریش. من تقریبا یه ساعت اونجا بودم و هر بار یا دستم عرق میکرد یا قطعه ها از دستم لیز میخوردن یا بچههای دیگه از یه نفر دیگه کمک میگرفتن یا دوستی داشتن یا فقط خوش شانس بودن. انقدر اونجا موندم که اون خانومه گفت برای تلاشت بیا بهت یه ستاره بدیم. من قبول نکردم. گفتم بذار امروز برام مثل یه یادآور بمونه، که مهم نیست چقدر تلاش کنی، گاهی وقت ها یه چیز مسخره ای مثل اینکه یه دوست اون لحظه همراهته یا دستت عرق کرده یا نه میتونه تعیین کنندهی نتیجه باشه. داشتن یه ستارهی چوبی چیزی به من اضافه نمیکنه ولی نداشتنش چرا. امیدوارم از این روز به بعد از خودم برای به دست نیاوردن یه سری چیزها عصبانی نشم، چون یه سری چیزها تو زندگی بستگی به مقدار اراده نداره، به مقدار عرق دستت بستگی داره .
بعد ازظهری داشتم میگفتم من اگر ایران بمونم هیچوقت نمیتونم صاحب خونه بشم و بحث به اینجا کشیده شد که با دو میلیارد هم میشه تو کرج خونه خرید و من گفتم ولی من حتی با یک میلیارد هم خیلی خوشحال خواهم بود و مامان یهو گفت تو اصلا میدونی ما تا حالا نزدیک هفتصد تومن بهت دادیم؟ نوشتیشون؟ میدونی چقدر شده؟ و من یهو شوکه شدم از اینکه چقدر زیاده. و گفتم نه ننوشتم. و پرت شدم به چند سال پیش که ازم پرسیدن مگه چیکار کردی با پولهات که اینطوری زود تموم شدن که باز پول میخوای؟ و عقدهی نگه داشتن ریال به ریال رسید همهی هزینه هام از اینجا اومد که اینها هیچ کدوم پول من نیست و امانته و چون امانته اگه صاحبش جزئیات بخواد باید بتونم جواب بدم ولی همین که مامان امروز اینو پرسید یهو استرس گرفتم، با اینکه هنوز ریز خرج ها رو ماهیانه مینویسم ولی واریز های گنده به ریال و یورو رو هنوز جایی ننوشتم ولی مثل کسی که مچش رو گرفته باشن گفتم تو سایته که برام پول میفرستید هست. و خب اینطوری بودم که همین که برگشتم میرم هرچی میتونم رو با تاریخ و نرخ تبدیل تا دیر نشده مینویسم. ولی یکم هم ناراحت شدم، چون من همیشه برنامه داشتم پول مامان اینا رو پس بدم ولی فکر نمیکردم اونها هم منتظر پولشون باشن. یعنی همیشه بابا میگفت ما ازتون پولی نمیخوایم ولی من هیچوقت دقت نکرده بودم که مامان همیشه سکوت میکنه و هیچی نمیگه. من از این ناراحت نشدم که مامان پولش رو پس میخواد، چون از اول هیچ وقت فکر نکردم مال منه، اینو از همون وقتی که پول احتیاج داشتن و رفتن طلاهای منو بدون اجازه فروختن فهمیدم. یا بارهای دیگه، مثل اینکه این کامپیوتر مال ماست، شما فقط دارید استفاده میکنید. یا چه میدونم این خونه مال ماست شما فقط یه مدت مهمونید. دارم گریه میکنم. این مدت که اینجام مامان هر چند وقت یک بار گفته که توی هزینه های من مونده. و من استرس دارم. و احساس گناه میکنم. عصر هم قهر کرد. چون رفتیم بستنی خریدیم. مامان تحت فشار زیادیه. اون کسیه که کمک کرد بتونم برم. اون کسیه که پول جور کرد برام. بابا و یاس اولین کسانی بودن که مجبورم کردن از کانادا انصراف بدم به خاطر پول. مامان آخرین کسی بود که تسلیم شد. من میدونم اینا به خاطر اینه که اون واقعا داره به این چیزا فکر میکنه. واقعا میخواد پول منو جور کنه. بابا و یاس کلی پول تو بورس و رمز ارز هدر دادن که اره ما ریسک پذیریم و فلان و بیسار. ولی مامان تا یه ذره پول دستش میومد فوری واسم پول میفرستاد. من نمیخوام آدم بی چشم و رویی باشم، مامان خیلی بهم استرس میده، منو تا مرز فروپاشی میبره. بد باهام حرف میزنه، منت سرم میذاره ولی حداقل میدونم اون به فکرمه. مامانم یه آدم سمیه، من از کنار همچین آدمی بودن صدمه میبینم، دو روزه اومدم اینجا همش دارم گریه میکنم ولی ازش متنفر نیستم. خیلی رفتاراش تخمیه ولی فک کنم تا زمانی که ازش دور بمونم چیزیم نمیشه.
برچسب:
نویسنده: رها حیدریان