دارم به موسیقی گوش میدم و باهاش میخونم و ریتم و نوا حس خوبی بهم منتقل میکنه و با بلند خوندن میتونم ابراز وجود کنم، وجود خودم، وجود احساساتم، احساساتی که توی صدام هست، احساساتی که توی متن هست یا احساساتی ک من در لحظه دارم. از طرفی صدام بده و اعتماد به نفسم رو ازم میگیره. و همینطور فکر میکنم آهنگ گوش دادن هم یکی دیگه از راه هایی هست که من باهاش از کارهام فرار میکنم. دیشب داشتم فکر میکردم من توی این زمستون فقط قراره دوتا کار کنم، درسمو پاس کنم و کار پیدا کنم. فقط دوتا. و بعد دیدم باید زبان رو هم پاس کنم. و بعد دیدم باید میومدم ایران و خرید ها رو انجام میدادم و پیگیری تبلت اسی رو انجام میدادم و کارای دیگه رو میکردم. از روزی که اومدم مامان داره میگه ما تو هزینه های سال دوم بهار موندیم و اسی باید پزشکی بخونه و نباید هنر بخونه و بهار اشتباه کرد پزشکی نخوند و بهم گفت اشتباه کردی تجربی نخوندی. بهشون گفتم شما یادتون نیست بهم گفتید ببین دختر یدالله داره پرستاری میخونه؟ ولی اونها یادشون نبود، ولی من یادم بود. اونها یادشون نبود دختر یدالله رو زده بودن تو سر من ولی من یادم بود. الانم داره میگه دختر من تا آخر عمرش پزشک بشه چون میتونه از سال دوم خودش خرج خودش رو بده. حتی نمیگه یه کاری براش کنم که بتونه بره سر کار که بتونه خودش خرج خودش رو بده. نمیدونم در مورد مامان چه فکری کنم، حس میکنم دارم قدرت استدلال یه زن بزرگسال پنجاه ساله رو تقلیل میدم به یه دختر بچهی ده ساله و این خیلی بی انصافیه. مامانم کی اینقدر بی منطق شد؟ دیروز میگفت این کرم خوبه دوتاش رو برای من بذار و اون دوتا کرم معمولیه رو بذار برای خاله اینا. به خدا یه لحظه خشک شدم. انگار نه انگار این کسی که داره در موردش حرف میزنه خواهر خودشه
از وقتی اومدم خونه بیشتر توی آینه نگاه میکنم و این آدم توی آینه خیلی برام غریبه است. قیافه و هیکلم برام ناآشناست. من دیگه سه سال میشه دارم با این بدن زندگی میکنم ولی هنوز باهاش آشتی نکردم. بسه دیگه. باید دست از بچه بازی بردارم. هرچقدرم لج کنم یک شبه بدن من تغییر نخواهد کرد و من به یه مدت طولانی احتیاج دارم که تغییر کنم و همینطور پول. ولی دلیل نمیشه خودم رو دوست داشته باشم. این بدن رو، این ظاهر رو دوست ندارم و هیچ وقت دوست نخواهم داشت و هیچ وقت هم دلم نمیخواد خودم رو الکی گول بزنم یا به دورغ به خودم بگم که دوستش دارم یا راضیم یا همچین مزخرفی، ولی سعی میکنم کمتر نسبت بهش نفرت داشته باشم. خسته شدم دیگه. حداقل تلاش میکنم خنثی باشم. حداقل به صلح برسم و باهاش کنار بیام، ها؟ بقیه هی بهم یادآوری میکنن که چاق شدم و هی میگن اونجا بهت ساخته و خوش میگذره، اون لحظه دلم میخواد به تیکه های نامساوی تقسیمشون کنم و بگم ادمی که خارج بهش خوب میسازه پول خریدن یه آینه داره و خودش میدونه چه شکلی شده لازم به یادآوری جناب عالی نیست ولی فقط لبخند میزنم میگم آره و به خاطر ضعیف بودن خودم از خودم متنفر میشم. یا اگه اون آدم یکم بهم نزدیک تر باشه دلم میخواد وسط خیابون بشینم به گریه کردن و بگم نه اینا به خاطر افسردگی و قرص هامه ولی بازم لبخند میزنم و میگم اره و بازم از خودم متنفر میشم و میگم بهار طفلکی من که حتی همچین چیز کوچیکی رو هم به کسی نمیتونی بگی چون حتی مامانم هم میگه اره میدونم به خاطر قرص هاته ولی بیا این رژیم که همکار من ک گرفته لاغر شده رو هم بگیر. حتی الانم از خودم عصبانیم، هی به خودم میگم بسه دیگه از نقش قربانی بیا بیرون این اتفاقیه که افتاده دیگه حالا تقصیر تو یا قرص یا هر کوفت دیگه ای به هر حال بدن توئه و مسئولش تویی و تو باید یه کاری براش کنی پس کونت رو جمع کن و یه غلطی کن. و بعد من هیچ غلطی نمیکنم و همش میخوابم و بعد بیشتر غرق ناراحتی میشم و بیشتر هیچ کاری نمیکنم و بیشتر غرق میشم و بیشتر ناراحت میشم. که بعد دکتر بیاد بگه خب بهار این مدت چکار کردی که منم مثل آدم آهنی براش لبخند بزنم و بگم مثل بقیهی روزها و چشمام شبیه گوی های شیشهای بدون هیچ احساسی باشه و روم نشه به یه خانم پررو که ازم چپ و راست این و اون رو میخواد نه بگم چون میترسم ناراحت بشه. و روم نشه به خانواده ام بگم که یکم پول برای مشاوره میخوام، خانواده ای که داره میلیونها میلیون پول خرج میکنه که من خارج درس بخونم ولی حاضر نیست برام پفک بخره. و منی که یک سال تمام منتظر بودم برگردم ایران پفک نمکی بخورم حاضر نیستم بگم پفک میخوام، فقط چون این اون چیزی نیست که خانوادهی کنترل گر من برای من بخواد و من اگه اینو میخوام باید با خواهش و تمنا و کنار گذاشتن غرورم یا دعوا و مرافه داشته باشمش. همون منی که هفته ی پیش به خودم قول دادم دیگه همهی خواسته هام رو بلند بگم. اگه من چیزی رو درخواست نمیکردم به خاطر این بود که مغرور بودم. اگه داداشم چیزی رو میخواست حتی اگه به زور میگرفتش به خاطر اعتماد و عشق اون به خانواده بود، چون آدم که با خانواده اش تعارف نداره. اما الان درخواست های من از خانواده نشون دهنده ی خودخواهی منه.
اینکه مرتب خودم رو رو با یاس مقایسه میکنم نمیدونم نشون دهندهی چیه. شاید فقط حسودی میکنم چون مامان دوستش داره بی اینکه لازم باشه هیچ تلاشی کنه.
برچسب:
نویسنده: رها حیدریان